
کيستم من؟ کارمندي بينوا
ني مرا منزل بود، نه پرشيا
من اسير دست صاحبخانه ام
ماه پيش آورد پايين چانه ام
هم خجل از روي فرزندوزنم
زخمي حرف است وطعنه اين تنم
مي خورم جاي فسنجان من هوا
مي کشم سرغصه را جاي دوا
هم وبا دارم ، کمي هم آرتروز
کليه ام سنگي وقلبم نيم سوز
کاشکي من هم سرايي داشتم
در کنارآب جايي داشتم
در زمستان کيش ودرگرما ولشت
کلبه اي در غازيان وشهررشت
دوش خوابم برد و ديدم قصرنور
داشتم يک نوکر ودام و طيور
صبحدم ، اما صداي همسرم
همچو مرغي ريخت هم بال وپرم
گفت : ديرت شد ، شده هنگام کار
کارکن، کار ومگو هيچ است کار
آرزو بر کارمندان عيب نيست
مفلسم، باشدعيان وعيب نيست
گر ندارم مال وثروت آدمم
لااقل با مستمندان همدمم
ازعدالت کاش مي شد بهر ه مند
کارمندوکارگر ، هرشهروند